X
تبلیغات
وبلاگ شخصی پگاه آهنگرانی
دل نوشته های یک بازیگر
سلام.اگر پيراهنت بر تنت  بزرگ است، اگر كفش هايت سوراخند... اگر مداد رنگيهايت، تيله هايت، عروسك هايت، چشم هايت و سكه هايت كوچكند ...مهم نيست.اگر بلدنبودي خانه تکاني کني مهم نيست. نگو مردم از بس زندگي نكردم، بپرس اين عطر کيست که ماهي قرمز را مي رقصاند . كاش اسم همه ماههاي دنيا فروردين بود.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 0:20  توسط پگاه | 
سلام دوستاي عزيزم ، نمي دونم چي بگم وچطوري تشكر كنم از اين همه لطف و مهربوني كه نسبت به من داريد ، زبونم قاصره از اين همه محبت ، متاسفانه به خاطر مسائلي كه كمي پيچيدس ديگه نمي تونم اونطور كه بايد به اين اينجا سر بزنم و جواب كامنت ها رو بدم ، از همتون سپاسگزارم و از خدا براتون سلامتي تن و پاكي روح رو خواستارم . . از زیر سنگ هم شده پیدایم کن! دارم کم کم این فیلم را باور می کنم و این سیاهی لشکر عظیم عجیب خوب بازی می کنند. در خیابان ها کافه ها کوچه ها هی جا عوض می کنند و همین که سر برگردانم صحنه ی بعدی را آماده کرده اند از لابلای فصل های نمایش بیرونم بکش برفی بر پیراهنم نشانده اند که آب نمی شود از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم نشد! و این آدم برفیِ درون که هی اسکلت صدایش می کنند عمق زمستان است در من. اصلا از عمق تاریک صحنه پیدایم کن! از پروژکتورهای روز و شب از سکانس های تکراری زمین، خسته ام! دریا را تا می کنم می گذارم زیر سرم زل می زنم به مقوای سیاه چسبیده به آسمان و با نوار جیرجیرک به خواب می روم نوار را که برگردانند خروس می خواند. * از توی کمد هم شده پیدایم کن! می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند یا گلوله ای در سرم شلیک و بعد بگویند: " خُب، نقشت این بود"
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 15:24  توسط پگاه | 
سلام

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 1:36  توسط پگاه | 
هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:


نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را فروتن نشان می‌داد.
دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها می‌لنگید.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را برگزید.
چهارمین بار وقتی که مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلی داد که دیگران هم گناه می‌کنند.
پنجمین بار آنگاه که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زدو صبر را حمل بر قدرت و توانایی‌اش دانست.
ششمین بار زمانی که چهره‌ای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمی‌دانست آن چهره یکی از نقابهای خویش است.
و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 23:32  توسط پگاه | 
همه چیز هست ...

عطر خوب...

خاک باران خورده ...

بهارنارنج ....

جاده....

آرامش ...

زمان ...

یه عالم واژه ...

                  اما این منم که نیستم !!!!

 

چقدر بده آدم تو این دنیا باشه اما حس کنه که نیست ... حس کنه حضورش بی تاثیر ... اما من می خوام باشم ... می خوام خوب باشم ...ستیز من تنها با تاریکیست، من برای نبرد با تاریکی شمشیر نمی کشم، چراغ می افروزم( اینو زرتشت میگه )

این من که نیستم ... میخواهم به آسانی روشن کردن یک چراغ از امروز باشم و از حضور خودم لذت ببرم !!!

میگی نه نگاه کن ...

 

خوشبختی رسیدن به آسمان ها نیست خوشبختی شاید جدا شدن از زمین باشد...

به همین سادگی به همین خوشمزگی . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 23:16  توسط پگاه | 

پاییز بر تقویم نشست
برگ ها ریختند
بادها وزیدند

وشادی ها را بردند
مشعل امید در دلم می خندد
پرستو ها کوچ کردند
ابر ها آمدند
خورشید ناپدید شد
مهتاب مرد
و من در انتظار باران نشستم  
امید در من زنده است
بغض کهنه را خواستم بشکنم
آسمان نبارید اما
و رودخانه خشکید
کویر بر تن بوستان نشست
و همه نا امید گشتند
همه رفتند

و تنهایی با من تنها ماند

اما
من هنوز امیدوارم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 23:12  توسط پگاه | 

آدم ها آنقدر زود عوض می شوند ... آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به

ساعتت نگاه بیندازی و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها

فاصله افتاده !!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 23:0  توسط پگاه | 

 

 

روی زمین بدبختی بزرگتری از این وجود ندارد که نتوانی کسی را برای گفت و گو برگزینی و حاصل صحبت هایمان که بسی دور از درمان این سکوت است ،اکثر اوقات آن را سنگین تر می سازد .

.

.

.

من در جستجوی آرامش بزرگی هستم ، همان که هرگز کسی آن را ندیده ، اما در وجودش شکی نیست ، زیرا از لطفش زیبایی معطر سنبل را داریم و روشنایی متحیر در چشمان حیوانات را و تمام آن چیزهایی را که در روی زمین و در کتاب ها از (( خوبی و لطف )) وجود دارد .

.

.

.

ما به یکدیگر خیلی بدی می کنیم و سپس روزی میمیریم .

.

.

.

اکثر آدم ها به همان آسانی که کتابی را در یک اسباب کشی از دست می دهند روحشان را هنگام ورورد به دنیا از کف فرو منهند .

.

.

.

نمی توانیم خوب ببینیم مگر آنکه منافع خود را در چیزی که میبینیم نجوییم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 22:58  توسط پگاه | 
نمی دونم چرا امروز وقتی این شعر رو خوندم خوشم اومد . واسه همین گذاشتمش اینجا . گاهی وقتا یه شعر حس و حالی که آدم تو اون لحظه داره رو واسش پررنگ تر می کنه ! 

این از اون شعرا بود !

خدایا :


بی تو در این شب بی باور دلسرد دلم

آه! اگر شعر نمیبود چه میکرد دلم

در غزل هست نفس های تو...آری...صد بار

زیر آوار خزان گشت و نشد زرد دلم

پیله ی خواهش من پیرهن یاد تو بود

جز تمنای تو پروانه نپرورد دلم

بر سر زینه ی رویای تو آرام گذاشت

هر چه را در سبد خاطره آورد دلم

بی تو هر ثانیه سخت است ولی میگذرد

هست همسایه ی با درد ترین درد دلم

هر چه آید به سرم سر به سرت بگذارم

نیست - اینک من و این صاعقه! نامرد دلم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 22:55  توسط پگاه | 
رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هر کس مرا میبیند

از دور می گوید :

                   این روزها انگار

                                        حال و هوای دیگری داری ! 

" چه زود گذشت " .... " اصلا نفهمیدیم چی شد " ... " یادته همین جا رو این صندلیا می نشستیم " .... " استاد داد می زد " ... " بچه ها می خندیدن " ... " یکی دیر میرسید " .... " یکی زود میرفت "

چی شد ؟

بچه ها حالا کجان ؟

دارن چی کار می کنن ؟

یعنی میشه بازم همدیگه رو ببینیم ؟

این سوالا رو امروز سر یه کلاس تاریک و سوت و کور که فقط بوی خاک می داد از نجمه پرسیدم ...

سوالایی که هیچ کس نمی تونه جوابشونو بده !

 آخرشم فقط یه غصه موند تو دلمو اومدم بیرون

 این مرحله از زندگیمون هم تموم شد !

اما

غیر از همین حس ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

                             در دل ندارم

رفتار من عادی است

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 22:39  توسط پگاه |